امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها
می کاهم از غم ها
ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت 2:0 توسط رضا غلامی |
درقصر با شکوه گماندر ازدحام هزار نقش عصیانمیان هجمه نواهای ناکوک هراسانو استمرار ثانیه های بی زماندر دل کویر بی التیام عریانبا شکاف دره های ظلم جوشانهجوم عقرب های بدذات نهانکه سرخی نیش سوزانعیان است بر آدمیانپیکر گوژپشت خویش راشتابان ، سرگردان ، گمراهانمی کشانم همی مدامچو موری به فکر اماناز گزند رعب مارانمی گریزم بی پناه خرامان_ شاید _در این چرخه نابودیدستانی سپید و نورانیدراز شد سویم اشتباهیمن در پی رهاییگریختم از زندان بی نوایی-قسم به نورکه در آن هنگام عبوربر خواهم گشت روزیمی سرایم شعریز رقص برگ زردیز سوز نرم برفیز بزم مست ابری-قسم به نوربر خواهم گشت روزیبر خواهم گشت
+ نوشته شده در شنبه سی


به من بهانه ای بده که کم شه باورم به تو
به من که هر شب از خودم پناه میبرم به تو
برچسب: خدایاااااااا, نویسنده: آناهیتا رفیعی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:13
نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که:دریا، ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرده... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که:گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم، خوب میدانم، که:اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم: در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند... نیا باران پشیمان میشوی از آمدن؛ زمین جای قشنگی نیست؛ در ناودان ها گیر خواهی کرد...
نیا باران... نیا